:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
:: گوشيهاي آينده
توجه کنید این سیو توسط من اپ شده و اگر در سایت دیگری دیدید بدانید مال من است
http://www.2shared.com/file/3163269/60ab671d/save0000.html
حجمش هم حدودا ۸۰ کیلو بایت
توضیح:این سیو رو د مسیر زیر کپی کنید و وارد بازی شوید و دکمه لود را بزنید
C:\Documents and Settings\Administrator\My Documents\Syberia 2 Saves
در مسیر بالا کپی کنید
این مال اخرین قسمت بازیه یعنی همانجایی که باید به وسیله ان دستگاه صدای ماموت در اورید
لذت ببرید
1) قدرت بينايي جغد هشتاد و دو برابر انسان است.
3) حداكثر سرعت لاك پشت هاي غول پيكر چهار و نيم متر در دقيقه است كه خرگوش اين فاصله را در كمتر از نيم ثانيه مي پيمايد.
4) بزرگترين جانور بي مهره ماهي مركب غول پيكر است د بلنديش ممكن است تا حدود ۱۵ متر برسد.
5) شامپانزه، اورانگوتان، گوريل، ميمون، سگ، گربه، راكون، خوك، فيل و اسب ۱۰ تا از باهوشترين حيوانات هستند.
6) وزن مغز گوريل ۶۰۰ گرم است و مغز فيل يك هزارم وزن بدن اوست.
7) سگها دنيا را بيرنگ و مات مي بينند آنها نزديك بين بوده و تنها سايه هاي خاكستري رنگ را تشخيص مي دهند.
8) ماهي قزل آلا يكي از بهترين و معروفترين ماهيهاي پرورشي آبهاي شيرين است و نوع رنگين كمان آن نخستين بار از آمريكا به نقاط ديگر برده شده است.
9) فيل از گوشهايش بعنوان تهويه هوا نيز استفاده ميکند. فيل دماي بدنش را توسط گوشهايش متعادل نگه ميدارد ، چون سطح بزرگي دارد که حيوان ميتواند از طريق آن گرماي بدنش را کاهش دهد.
10) ضربان قلب مرغ مگس خوار ۱۰۰۰ مرتبه در دقيقه است.
1) زمان بارداري فيل به ۲ سال مي رسد.
2) نوعي ماهي وجود دارد که با کمک باله هايش به سطح آب مي آيد و يک و نيم دقيقه در هوا پرواز مي کند و به شکار طعمه خود مي پردازد.
3) اسب ماده سي دندان و اسب نر سي و شش دندان دارد.
4) حس بويايي مورچه با حس بويايي سگ برابري ميكند.
5) از بزاق يک نوع خفاش خون آشام داروي ساخته اند که جلوي سکته مغزي را ميگيرد.
6) در صورت نبودن غذا تمساح قوي همنوع ضعيفتر از خود را مي خورد.
7) كوچكترين سگ جهان ، داركيده پيترزبورگ با ۶۰۰ گرم وزن مي باشد.
8) پنگوئن نر در طول دو ماه محافظت از تنها تخم پنگوئن ماده چيزي نمي خورد و چهل درصد وزن خود را از دست دهد.
9) قلب گنجشك ۱۰۰ بار در دقيقه مي زند ، درضمن گنجشکها روي زمين راه نمي روند بلكه مي پرند.
10)مار ميتواند تا نيم ساعت بعد از قطع شدن سرش نيش بزند.
1) هر چه از استوا به سمت قطب پيش ميرويم اندازه موجودات بزرگتر مي شود. 2) گاو نر کور رنگ است و فقط نسبت به حرکات شنلي که گاو باز در مقابل چشمانش تکان ميدهد به خشم ميايد و ديگر فرقي نميکند که شنل به چه رنگي باشد.
3) وزن کل موريانه هاي جهان ده برابر وزن کل انسانها است.
4) ادرار موش در زير اشعه ماورا بنفش مي درخشد و همين امر باعث ميشود که بازها بتوانند آنها را شکار کنند.
5) کانگروها قادر نيستند بسوي عقب راه بروند.
6) مارها و ببرهاي استراليايي که چشمهايشان توسط پرندگان کور شده اند به راحتي ميتوانند به زندگي خود ادامه دهند.
7) يکي از سمي ترين حيوانات دنيا نوعي عروس دريائي است که سم آن در کمتر از دو دقيقه قرباني خود را ميکشد.
8) عقربها تنها موجوداتي هستند که اشعه راديو اکتيويته تاثيري برآنها ندارد و جالب تر اينکه عقربها دو دشمن دارند يکي از آنها يک نوع سار است و ديگري مگس.
9) ملکه موريانه پنجاه بار بزرگتر از جفت مذکر خود مي باشد.
10) مار «آناکوندا» تنها نمونه افعي است که بچه مي زايد.
1) مار ناشنواست و بوسیله ارتعاشات دریافتی از زمین می تواند محیط اطراف خود را درک کند. 2) فقط 30% مارهای دنیا سمی هستند. 3) یک فیل می تواند 5 تن بار را به اسانی حمل کند. 4) هنگامی که خرس قطبی روی دو پا می ایستد،حدود 3 متر است. 5) کنه می تواند یک سال تمام بدون غذا زنده بماند. 6) شتر در 3 دقیقه 95 لیتر اب می نوشد. 7) در جهان 17 هزار نوع زنبور شناسایی شده است. 8) اگر یک ماهی قرمز را در یک اتاق تاریک قرار دهید،کم کم رنگش سفید می شود. 9) گربه ها می توانند بیش از 100 صدا از حنجره خود خارج کنند،در حالیکه سگ ها فقط می توانند 10 صدا تولید نمایند. 10) بزرگترين مار جهان، ۸ متر طول و ۱۲۵ كيلوگرم وزن دارد.
1) چشم انسان حدود صد و بيست و پنج ميليون سلول بينايي دارد. 2) بلندترين صداي حيوانات مربوط به نهنگ ابي است. 3) موشهاي صحرايي در مواجه شدن با مشكلات حل نشدني ناخنهاي خود را مي جوند. 4) مدت عصبانيت مردان فرانسوي از همه مردان روي زمين بيشتر است. 5) نوعي ماهي به نام آنبوس در گلوي خود دندان در مي اورد. 6) تمامي غارها بر اثر برخورد امواج دريا با سنگهاي كوه و صخره ها بوجود آمده اند. 7) اولين مردمي كه در تاريخ حلقه ازدواج را به كار بردند مصريان بوده اند. 8) خرسهاي قطبي مي توانند بوي طعمه را از 30 كيلومتري احساس كنند. 9) شوش كهنترين شهر دنيا و قدمت ان 5000 سال است.
۱) 350 هزار جور مختلف کفش دوزک در جهان وجود دارد. 7) صدايي بلندتر از زمانيکه سفينه ايي به فضا پرتاب ميشود در جهان وجود ندارد. 9) وال برای شکار طعمه از صدای بسيار بلندی که دارد استفاده مي کند و بدين طريق آنها را فلج يا مي کشد.
1)خرس 42 دندان دارد. 2)CD را دز سال 1359 دو شركت (سوني و فيليپس) اختراع كردند. 3)اولين استفاده از دستگاه فكس در سال 1222 انجام شد. 4)در زبان چيني كلمه هاي مورد استفاده براي (بحران و فرصت)يكسان است. 5)كلمه پيكسل (PIXEL) بر اثر مرور زمان از كلمه پيكچر سل (PICTURE CELL) ساخته شده است. 6)اگر شما اعداد 1 تا 100 را يكي يكي با هم جمع كنيد(1+2+3+4+5 تا آخر) جواب شما 5050 خواهد بود. ۱- فاصله بين مچ دست تا آرنج برابر با طول کف پا است. متر تغییر
2) مغز مردها ده درصد بزرگتر از زنها مي باشد. درضمن مردها چهار ميليارد سلول مغزی بيشتر از زنها دارند، بهتر است اين را متذکر شويم که دانشمندان مدعي هستند که بزرگي و تعداد بيشتر سلولهای مغزی دليل بر هوش و استعداد بيشتر نيست.
3) در قديم ارزش نمک بيش از طلا بوده ، چرا که از نمک برای نگهداری غذا استفاده مي شده است.
4) داخل جمجمه انسان، سلولهای عصبي اي برای احساس درد وجود ندارد و بدين خاطر عمل جراحي مغز، بدون بي هوشي يا بي حسي انجام ميگيرد.
5) طبق گفته پژوهشگران اگر انگشت انگشتر در مردها خيلي بلندتر از انگشت اشاره باشد نشانگر آن است آن شخص بسيار عصبي است.
6) مراسم موميایي کردن در مصر باستان 70 روز به طول مي انجاميد.
8) نخستين نشانه های حضور انسان در سرزمين ايران مربوط به دست افزارهای دوره پارينه سنگي است که حدود صد هزار سال از ساخت آن مي گذرد.
10) سريعترين قطار دنيا سرعتي معادل 581 كيلومتر در ساعت دارد، اين نوع قطارها در ژاپن وجود دارند.
2- قلب شما روزی ۱۰۱۰۰۰ بار مي تپد.
3- دهان شما روزی يک ليتر بزاق توليد ميکند.
4- به طور متوسط هر انسان ميتواند يک دقيقه نفس خود را حبس کند رکورد اين ماده در جهان ۷.۵ دقيقه است.
5- از دست دادن تنها ۱٪ از آب بدن موجب تشنگی ميشود.
6- مردان روزی ۴۰ و زنان روزی ۷۰ تار مو از دست ميدهند.
7- يک انسان ۸ ثانيه بعد از قطع گردن به هوش ميماند.
8- عضله ای که به شما امکان چشمک زدن ميدهد سريع ترين عضله بدن است شما به طور متوسط ۱۵۰۰۰ بار در روز چشمک ميزنيد.
۹- ناخن های دست ۴ برابر سريعتر از ناخن های پا رشد ميکنند.
۱) انسان سالانه بيش از ۱۰ ميليون مرتبه پلک می زند!
2) خورشيد ۳۳۰۳۳۰ مرتبه بزرگتر از زمينه!
3) يک گالن روغن سوخته، میتواند تقريبا يک ميليون گالن آب تميز را آلوده کند!
4) ناخنهای انگشتان دست، تقريبا چهار برابر ناخنهای پا رشد میکنند!
5) حرف E بيشتر از تمام حروف انگليسی، در كلمات بكار میرود در حاليكه حرف Q كمترين كاربرد را دارد!
6) خوردن يك عدد سيب اول صبح، بيشتر از يك فنجان قهوه باعث دور شدن خواب آلودگی میشود!
7) دلفينها هم مانند گرگها هنگام خواب يك چشمشان را باز میگذارند!
8) قديمیترين آدامسی كه جويده شده، متعلق به ۹۰۰۰ سال پيش بوده است!
9) اسكيموها هم از يخچال استفاده میكنند، منتها برای محافظت غذا در مقابل يخ زدن!
10) سرعت آب دهانی كه هنگام عطسه از دهان شما خارج ميشود، حدود ۱۲۰ كيلومتر بر ساعت است!
11) ۸ دقيقه و ۱۷ ثانيه طول میكشد تا نور خورشيد به زمين برسد!
12) جويدن آدامس هنگام خوردن پياز، مانع از اشكريزی شما میشود!
13) در تايوان بشقابهای گندمی درست میشود و افراد بعد از خوردن غذا، بشقابشان را هم میخورند!
14) يكچهارم استخوانهای بدن، در پای او قرار دارد!
15) اثر لب و زبان هر كس، مانند اثر انگشت او منحصربهفرد است.
۱- عموميترين نام در جهان محمد است.
2- اسم تمام قارهها با همان حرفي كه آغاز شده است پايان مييابد.
3- مقاومترين ماهيچه در بدن، زبان است.
4- كلمه «ماشينتحرير» (typewriter) طولانيترين كلمهاي است كه ميتوان با استفاده از حروف تنها يك رديف كيبورد ساخت.
5- چشمك زدن زنان، تقريباً دوبرابر مردان است.
6- شما نميتوانيد با حبس نفستان، خودكشي كنيد.
7- محال است كه آرنجتان را بليسيد.
8- وقتي كه عطسه ميكنيد مردم به شما «عافيت باش» ميگويند، چرا كه وقتي عطسه ميكنيد قلب شما به اندازه يك ميليونيم ثانيه ميايستد.
9- خوكها به لحاظ فيزيك بدني، قادر به ديدن آسمان نيستند.
10- وقتي كه به شدت عطسه ميكنيد، ممكن است يك دنده شما بشكند و اگر عطسه خود را حبس كنيد، ممكن است يك رگ خوني در سر و يا گردن شما پاره شود و بميريد.
11- جليقه ضد گلوله، ضد آتش، برفپاككنهاي شيشه جلوي اتومبيل و چاپگرهاي ليزري توسط زنان اختراع شدند.
12- تنها غذايي كه فاسد نميشود، عسل است.
13- كروكوديل نميتواند زبانش را به بيرون دراز كند.
14- حلزون ميتواند سه سال بخوابد.
15- تمامي خرسهاي قطبي چپدست هستند.
16- در سال 1987 خطوط هوايي «امريكن ايرلاينز» توانست با حذف يك دانه زيتون از هر سالاد سرو شده در پروازهاي درجه يك خود، چهل هزار دلار صرفهجويي كند.
17- پروانهها با پاهايشان ميچشند.
18- فيلها تنها جانوراني هستند كه قادر به پريدن نيستند.
19- در 4000 سال قبل، هيچ حيواني اهلي نبود.
20- بطور متوسط، مردم آنقدر از عنكبوتها ميترسند كه نميتوانند آنها را بكشند.
21- مورچه هميشه بر روي سمت راست بدن خود، سقوط ميكند.
22- قلب انسان فشاري كافي ايجاد ميكند تا به فاصله 30 فوتي (تقريباً 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ كند.
23- موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا ميكنند، كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند.
24- صندلي الكتريكي توسط يك دندانپزشك اختراع شد.
25- استفاده از هدفون در هر ساعت، باكتريهاي موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزايش ميدهد.
26- فندك قبل از كبريت اختراع شد.
27- نظير اثرانگشت، اثر زبان هر شخص نيز متفاوت است.
۱- به طور متوسط روزانه، 12 نوزاد به خانوادههای اشتباه داده میشوند.
2- به زيپت نگاه كن، ميبينی كه روش نوشته «YKK» اين نمايانگر شركت « يوشيدا كوگيو كابوشی بيبايشا » است، بزرگترين توليد كننده زيپ در جهان!
3- هيچكس نمیداند چرا صدای اردكها اكو نمیشود!
4- چهل درصد سود مكدونالد از فروش هپیميلها ( يک وعده غذایی كامل در جعبه است، كه اگه يک بار FastFood رفته باشيد، ميدونيد چيه! ;-) بدست میآید.
5- لئوناردو داوينچی میتوانسته با يک دستش بنويسد و با دست ديگرش نقاشی كند!
6- به دليل اينكه فلز كمياب بود، اسكارهایی كه در طی جنگ جهانی دوم داده شد، از چوب ساخته شده بود.
7- بروسلی خيلی سريع بود، به طوریكه بايد فيلم را واقعا آهسته میكردند تا بتوانی حركاتش را ببينی!
8- سس كچاپ در سال 1830 به عنوان يك دارو به فروش میرفته است.
9- لئوناردو داوينچی مخترع قيچی بود، همچنين 10 سال طول كشيد تا لبهای موناليزا را نقاشی كند.
10- وقتی پاهایت را آرام بالا بياوری و به پشت بخوابی، در ماسه فرو نميروی.
11- پشهكشها پشه را نابود نمیكنند، بلكه تو را مخفی میكنند! آنها حس پشهها را از كار میاندازند، بنابراين پشهها نمیتوانند بفهمند كه تو كجایی!
12- دندانپزشكها توصيه میكنند كه زمان مسواك زدن، تا 6 قدم از توالت دور شويد تا از ورورد ذرات معلقی كه بوسيله هوا منتقل میشوند، در هنگام شستشوی دهان، جلوگيری شود.
13- صاحب اصلی كارخانه Marlboro از سرطان ريه مرد.
14- پولی كه مايكل جردن سالیانه از كارخانه نایك بدست میآورد، از كل حقوق همه كاركنان اين كارخانه در مالزی، بيشتر است!

دانلود
استراتژي از محمد حامد حیدری

:و اما راهنمای مراحل بازی
:Romans Burg با شروع بازي، به عقب برگشته و با هانس صحبت کنيد. او ميخواهد به سايبريا برود. البته با يک قطار خودکار
که نياز به کوک شدن و ذغال دارد. از قطار خارج شده و به روي سکو برويد. در همين موقع کلنل اميليف را خواهيد ديد. او
به فروشگاه ميرود. به فروشگاه برويد و با او صحبت کنيد. بيرون رفته و بسمت جنوب در انتهاي صحنه برويد. با اسکار
صحبت کنيد. دستگيره سمت چپ صحنه را فعال کرده و سپس اهرم را بچرخانيد. اما هنوز کار تمام نشده است. احتياج به
ذغال سنگ داريد. با اسکار صحبت کنيد. سمت شمال به طرف درب خروجي برويد. اما درب بسته است. به فروشگاه
برگرديد. خواهيد ديد که کلنل به پشت ميز رفته است. جايي که کلنل قبلاً ايستاده بود رفته و کليد را از روي ميز برداريد. به
سمت سه ماشين شکلات دهي برويد. با کليد، ماشين سمت راست را باز کنيد و سکهها را برداريد. سکه پنجم را در
ماشين سمت چپ قرار داده و دستگيره را بچرخانيد. شکلاتها را برداريد و سپس سکه دوم را در دستگاه وسطي انداخته
و دستگيره را بچرخانيد. شکلاتها را برداريد. به بيرون رفته و به سمت ايستگاه ذغال سنگ برويد و دسته را فشار دهيد.
اتفاقي نميافتد. با مالکا، دختر کوچک صحبت کنيد. همان دختري که در زير سکو ايستاده است. نزد کلنل رفته و در مورد
ذغال صحبت کرده سپس به کليد اشاره کنيد. او آن را گم کرده است. ولي نگران نباشيد. به سمت مالکا رفته و در مورد
کليد با او صحبت کنيد. او يک بادکنک در دست دارد. شکلات شکري را به او بدهيد تا کليد را توسط بادکنک دريافت کنيد. به
سمت درب رفته و درب را باز کنيد و به پايين برويد.
Lower Romans burg: به جلو رفته و با مالکا صحبت کنيد. او به Cirkos و Bourgoff اشاره ميکند. به سمت چپ ودستگاه ذغال
برويد. آن بنزين ندارد. گالن بنزين را برداشته و به سمت راست برويد. يک درب چوبي خواهيد ديد. درب را بکوبيد. يک نفر از
پشت درب با شما صحبت ميکند. در مورد Gas صحبت کنيد. ولي او به شما بنزين را نميدهد. بايد خودتان بنزين را بگيريد.
او ميرود. به سمت چپ، جايي که پوستر روي ديوار چسبيده و تختهها ناموزون هستند برويد و به پوستر نگاه کنيد. در
قسمت بالاي پوستر علامت تغيير ميکند. پوستر را بکنيد. داخل حياط شويد. آنجا جعبهاي وجود دارد که در آن يک حيوان
وجود دارد. به او نگاهي انداخته و چفت را باز کنيد تا حيوان فرار کند. ايوان به دنبال او ميرود. حالا ميتوانيد گالن پر شده
را برداريد. با برادر کسي که خوابيده است صحبت کنيد. کيت به بيرون ميرود. حالا به سمت راست رفته و طرف دستگاه
ذغال سنگ برويد. و از گالن بنزين بر روي آن استفاده کرده و دستگاه را روشن کنيد. به سمت مالکا رفته و با او صحبت
کنيد. به سمت راست رفته و به کافه برويد. با Mr. Cirkos صحبت کنيد. به طرف اسب هاي مکانيکي رفته و به آنها نگاه
کنيد. يک قطعه کم است. دوباره نزد آقاي Cirkos برويد و در مورد اسبها صحبت کنيد. بعد در مورد هانس صحبت کنيد که
او را ميشناسد. از کافه بيرون رفته و به سکو برگرديد و دستگاه ذغال سنگ را راهاندازي کنيد تا واگن پر شود . اينک
اسکار پيش شما ميآيد و ميگويد که هانس ناپديد شده است. به سمت کافه Cirkos برويد. صحنهاي خواهيد ديد. هانس
آنجاست. با هانس صحبت کنيد. او مريض است. بيرون رفته و اسکار را ببينيد. بيرون رفته و با مالکا صحبت کنيد. او به شما
ميگويد که بايد به Monastery ( صومعه) برويد. به کافه برويد. دوباره اسبها را ببينيد و با Cirkos صحبت کنيد. بيرون رفته
و با مالکا صحبت کنيد. او به شما يک ژتون ميدهد. مستقيم تا آخرين قسمت به جلو برويد و از دهکده خارج شويد.
مستقيم تا دستگاه کنار پل جلو برويد. ژتون را داخل دستگاه انداخته و دسته را بکشيد. دستمال را برداريد. به پيش هانس
برويد و دستمال را روي صورتش قرار دهيد. البته نميتوانيد از پل رد شويد . چون هوا سرد است و شما لباس گرم
ميخواهيد. به طرف قطار برگرديد. نزد هانس رفته و دستمال را روي او استفاده کنيد. Han's Shroud را برداريد. نزد کلنل رفته و
کمک بخواهيد. او يک نردبان ميآورد. از آن بالا رفته و يک لباس برداريد و در حمام قطار آن را عوض کنيد. درب ورودي سمت
چپ صحنه، حمام است. وقتي که وارد مي شويد کيت با لباس جديد خارج مي شود. حالا به سمت پلي که دستمال را
برداشتيد برويد. بعد از پل به يک صومعه ميرسيد.
Monastery: به سمت راست رفته و راه را مستقيم ادامه دهيد. با مرد صحبت کنيد. برگشته و نزد کلنل اميليف برويد. با او
صحبت کنيد. او به شما سه عدد سوت ميدهد. دوباره نزد مرد روحاني برويد و سوت نقرهاي را به او بدهيد. او ميرود.
يکي از لباسها را برداريد. او به پشت سنگ ميرود و آن را ميپوشد. برگشته و به سمت آسانسور برويد و دسته زنگ را
بکشيد. آسانسور پايين ميآيد. سوار آسانسور شويد. مستقيم جلو برويد. زنگ به صدا در ميآيد. به قسمت وسط صحنه
رفته و به داخل ساختمان وسط برويد. در داخل ساختمان راه را مستقيم تا انتهاي راهرو ادامه دهيد. در انتهاي راهرو
اسقف اعظم را خواهيد ديد. او با شما صحبت ميکند. دوباره با او صحبت کنيد. به جلو رفته و به راهروي بين دو ستون
برويد. در راهرو يک درب وجود دارد که هانس آنجاست. با هانس صحبت کنيد و به بيرون برويد. با مرد صحبت کنيد. او چيزي
به شما ميدهد. بيرون برويد و فرچه را برداريد. به اتاق اسقف برويد. عکس عيسي مسيح را روي ديوار روبرو خواهيد ديد.
به سمت چپ نگاهي بيندازيد. روي کتاب از فرچه استفاده کنيد. يک عکس ظاهر ميشود. بيرون برويد. در محوطه بزرگ به
سمت راست برويد و وارد کتابخانه شويد. به سمت راست برويد تا به انتهاي پلهها برسيد. در پايين دسته آهني را در
گوشه سمت راست برداريد و مطابق شکل، شمعها را روشن كنيد.
دريچه نور در بالا باز ميشود . به بالا برويد. به قسمت چپ درب ورودي برويد. و Glass Mammoth و Stacned را روي دريچه قرار
دهيد و به ترتيب روي پايين، چپ، بالا، راست، كليك كنيد. نور باريك ميشود و عكس ماموت روي ديوار مقابل ميافتد. به
سمت ماموت روي ديوار برويد و به آن نگاهي بيندازيد. و بر دكمه روي دايره كليك كنيد. قفسه وسط صحنه باز ميشود .
كتاب و جام را برداريد. به بيرون برويد. به سمت وسط صحنه برويد و در راهروي ورودي قرار بگيريد. در همان راهرويي كه از
آسانسورپياده شديد يك فرقون خواهيد ديد. قيچي را از داخل آن برداريد. به وسط صحنه برگشته و به سمت درخت بزرگ در
سمت چپ صحنه برويد. به جلو رفته، به قبرستان خواهيد رسيد. به جلوتر رفته و يك سنگ قبر را خواهيد ديد كه با
علفهاي هرز روي آن پوشانده شده است. از قيچي استفاده كنيد و علف هاي هرز را بچينيد. علفها را برداشته و به مست
آسانسور برگرديد. يك دستگاه خواهيد ديد( دستگاه شمع ساز) كبريت را برداريد. علفها را داخل دستگاه بريزيد. ظرف
استوانهاي زير را باز كنيد. روي دسته متصل به زنجير، آنجايي كه فتيلهها هستند كليك كنيد. ظرف استوانهاي را ببنديد.
دسته سمت چپ را بكشيد. بالاي استوانه دسته قرمز را فشار دهيد. مادهاي درون استوانه ميريزد. استوانه را باز كنيد و
شمع را برداريد( در داخل استوانه، شي سبز رنگ) به نزد هانس برويد. روي ميز را ببينيد و ماده را روي ميز قرار دهيد و
شمع را در داخل آن قرار دهيد و با كبريت آن را روشن كنيد. با هانس صحبت كنيد. به اتاق اسقف برويد. اسقف آنجا
نيست. به اتاق او برويد و كليد را برداريد. برگرديد. در كنار درب خروجي سمت راست يك درب خواهيد ديد. آن را با كليد باز
كنيد و داخل شويد. در داخل يك طناب بزرگ خواهيد ديد، آن را بكشيد تا زنگ به صدا در بيايد. به نزد هانس برگشته و با او
صحبت كنيد. به قبرستان و به آن جايي كه قبلاً يك راهب در حال كار بود برويد. صحنهاي خواهيد ديد. با هانس از آنجا فرار
كنيد. در قطار با هانس صحبت كنيد.
Romans Burg Again: قطعه نعل اسبها را از هانس بگيريد و به كافه برويد. قطعه را روي اسبها كار بگذاريد و دستگاه را به اين
شكل راهاندازي كنيد.
دستگاه درست مي شود ولي كار نميكند. دوباره دستهها را بيرون آورده و روي دسته وسطي كليك كنيد تا عقربهها جابجا
شوند. دو بار ديگر اين كار را آنجام دهيد تا عقربه به سمت راست برسد. دوباره دستهها را كار بگذاريد. خواهيد ديد كه
اسب ها به راه خواهند افتاد. صحنهاي از دزديده شدن قطار را خواهيد ديد و شما از قطار جا ماندهايد. يك دسته در کنار
پلههاو دروازه وجود دارد. آن بكشيد. يك دستگاه بالا ميآيد. به پايين رفته و به آنجايي كه بنزين را برداشته بوديد برويد.(
ولي قبل از آن بايد دوباره به فروشگاه راه آهن برويد و شكلاتهاي ماهي شكل را برداريد. اگر آنها را قبلا برنداشتهايد)
درب باز است و تلفن زنگ ميزند. اسكار ميباشد که ميگويد كه ترن دزديده شده است. برگشته و روي آن دستگاهي
كه روي ريل قرار دارد كليك كنيد. ولي به يك چيز سنگين نياز داريد. به جايي كه بنزين را برداشتيد برويد. يك سگ
سفيد(Yuaki) خواهيد ديد. شكلاتها را به او بدهيد. به سمت دستگاه روي ريل برگشته و سگ همراه شما ميآيد. به سمت
عقب دستگاه كليك كنيد و صحنهاي ببينيد. از Romans Burg خارج شويد.
Collapsed Bridge: به سمت راست برويد. راه را تا انتهاي مسير دنبال كنيد، جايي كه سگ شما براي يك سگ آبي پارس كند.
جلوتر رفته تا به منطقهاي برسيد که از يك طرف به رودخانه و از طرف ديگر به جنگل منتهي ميشود. در وسط صحنه چند
سنگ و شاخه وجود دارد. شاخهها را برداشته و به عقب، جايي كه يك جغد سفيد روي شاخه درخت نشسته بود
برگرديد. روبروي جغد يك سنگ يخ زده خواهيد ديد كه روي آن يك ماهي منجمد وجود دارد. شاخهها را زير سنگ قرار
دهيد و آن را با كبريت آتش بزنيد و ماهي را برداريد. به سمت سگ برگشته و ماهي را به او بدهيد. سپس به سمت سگ
آبي برگشته و خواهيد ديد كه درخت افتاده است و شما ميتوانيد از روي آن عبور كنيد و به آن سمت رودخانه برويد. به
جلو برويد. به يك دوراهي خواهيد رسيد. به سمت چپ برويد. راه را ادمه دهيد تا به يك كلبه جنگلي برسيد. به داخل كلبه
رفته و تاقچههاي بالاي شومينه را بررسي كنيد و عروسك و تبر و كتاب را برداريد. به آشپزخانه رفته و سبد را از روي ميز
برداريد. از درب پشتي كلبه خارج شويد. به يك درياچه ميرسيد که بايد ماهيگيري كنيد. قلاب را برداشته و از كيف پايين
كنار خود، طعمه سمت راست از بالا را برداريد. قلاب را به سمت راست صحنه بيندازيد و سعي كنيد يك ماهي
نارنجيOrange Salner بگيريد. پس از آن به خانه برگشته و از درب ديگر خارج شويد. يك خرس در بيرون منتظر شماست. به
طرف پنجره سمت راست برويد و از آن به بيرون نگاه كنيد. ماهي را براي خرس بيندازيد. خرس ميرود و شما ميتوانيد از
كلبه خارج شويد. به جايي كه يك پل شكسته وجود داشت برويد. همان پلي كه يك درخت بزرگ در كنار آن قرار دارد. با تبر،
طناب روي پل را ببريد و آن را برداريد. از طناب بر روي درخت استفاده كنيد تا به آن طرف پل برويد. راه را مستقيم ادامه
دهيد تا به يك ديوار يخي برسيد. صحنهاي خواهيد ديد. از تبر بر روي ديواره يخي استفاده كنيد و به بالا برويد. به اين صورت
عمل كنيد.
دو بار به بالا- دوباره بالا و دوبار به سمت راست. بالا- چهار بالا و بعد چهار بار به سمت چپ. بالا و بالا و بعد به سمت راست
دوبار- حالا بالا و بالا بعد سمت راست و بعد چهار بار بالا و به انتهاي ديواره يخي خواهيد رسيد. صحنهاي خواهيد ديد.
مستقيم به جلو برويد. راه را ادامه دهيد تا به هواپيماي سقوط كرده برسيد. به سمت جلو هواپيما برويد. اولين سوييچ از
سمت چپ را بچرخانيد. چون خلبان بايد با بيسيم صحبت كند. سپس به سه راه برگشته و به سمت دوربين بياييد و به
سمت ايستگاه ماهوارهاي برويد. به سمت ايستگاه آمده و هر دو دستگاه را روشن كنيد. سپس به بالاي برج ماهوارهاي
رفته و آن را بچرخانيد. به پايين آمده و به بيسيم عدد 0328 را بدهيد. تا خلبان بيدار شود. به سمت هواپيما برگشته وبا
خلبان صحبت كنيد. او همان بوريس است. روي هواپيما كليك كنيد و به هواپيما عدد 8315 را بدهيد. صحنهاي خواهيد ديد.
پس از اتمام صحنه به سمت راست صحنه برويد. در روي برفها چيزي خواهيد ديد. آن دست اسكار است. آن را از زير برفها
بيرون بياوريد و با او صحبت كنيد. به سمت كابين هانس برويد و روغن و نقشه را برداريد و به بيرون برگرديد و روغن را به
اسكار داده تا او دوباره به حالت اوليه خود بازگردد. به كابين اسكار برويد و با او صحبت كنيد. به كابين هانس برگرديد.
خواهيد ديد كه قطار گير كرده است. به قسمت قبل از كابين هانس برويد. همان جايي كه پانل به روي زمين افتاده است.
به پيش اسكار رفته و با او صحبت كنيد. دوباره به سمت پانل برگشته و در كنار پانل به اسكار تلفن كنيد. شماره اسكار در
حافظه تلفن ذخيره شده است. پانل باز خواهد شد. بايد به وسيله آن قطار را جدا كنيد. به ترتيب روي اولين و سومين و
پنجمين نقطه روي استوانه كليك كنيد. قطار آزاد ميشود و صحنهاي خواهيد ديد.
به جلو و سپس به سمت راست برويد. اسكار به شما تلفن ميكند. در خورجين سورتمه نگاهي بيندازيد. يك دستمال پيدا
خواهيد كرد. آن را برداريد. در سمت چپ يك مجسمه چوبي شاهين خواهيد ديد. دستمال را در دهان شاهين قرار دهيد.
بعد به سمت عقب به كنار قطار و بعد به سمت راست قطار برويد. در آنجا ايوان را خواهيد ديد. با او صحبت كنيد. پس از
صحبت كردن، او مي رود و كفشهاي يخ شكن را جا ميگذارد. به همان محل شاهين چوبي برگرديد و آنها را برداريد. به
وسيله آن به بالاي جاده يخي برويد. راه يخي را ادامه دهيد تا صحنهاي ببينيد. ايگور برادر ايوان را خواهيد ديد كه شما را
تهديد به مرگ ميكند. به اسكار تلفن كنيد. بعد از به صدا در آمدن بوق قطار به سمت چپ صحنه برويد و روي سورتمه
كليك كنيد و با چاقو كه روي آن قرار دارد بند سورتمه را پاره كنيد. سورتمه به جلو ميآيد و يخها را ميشكند و شما به
دهكده يوكولها ميافتيد.
دهكده يوكولها:
ار اتاق بيرون آمده و بعد از صحبت كردن با رييس قبيله يوكولها( همان كسي كه در سمت چپ صحنه قرار دارد) هانس دوباره
مريض شده است. پشت سر در درون سبد يك شاخ گوزن برداريد. به سمت راست برويد. دو طبل بزرگ خواهيد ديد. اينجا
همانجايي است كه هانس قرار دارد. به پايين صحنه آمده و در سمت چپ صحنه در روي نردهها بند چرمي را برداريد. آن را
با شاخ گوزن تركيب كنيد و يك تيركمان خواهيد داشت. به جلو طبلها برگشته، قنديلهايي در بالاي دستگاه طبلزن
خواهيد ديد. با تيركمان به سوي قنديلها نشانه روي كرده و قنديل را با تيركمان بزنيد. قنديل ميافتد و جلوي آب را
ميگيرد و ضرب طبلها متوقف ميشود. وارد قسمت باز شده شويد. به جلو رفته و به پيش زن جادوگر برويد و با او صحبت كنيد.
او به ميوههاي خيالي نياز دارد و شما بايد آنها را براي او بياوريد.
به قسمت راست صحنه برويد و در روي ديوار ماسك را براي اسكار برداريد. حالا برگشته و به سمت چپ برويد. در آنجا چرخ دعا را
برداريد و به بيرون برويد. برگرديد و به همانجايي كه بند چرمي را برداشتيد ادامه دهيد. به جلوتر رفته تا به دستگاه
آبكشي برسيد. مشك خالي را برداريد. در پايين چوب پنبه را نيز برداريد. مشك خالي را روي دستگاه قرارد داده و به پايين
بفرستيد تا از آب پر شود. سپس آن را برداريد. به سمت دوربين حركت كنيد و به پايين صحنه برويد. در كنار محوطه نگهداري
يوكيها كليك كنيد و استخوان ماهي را برداريد. حالا به سمت راست برويد. در اين قسمت به سمت روبرو برويد و از پل
عبور كنيد و به سمت غار برويد. راه را تا انتها ادامه دهيد تا به غار برسيد. به داخل غار رفته و به سمت چپ برويد. در اينجا
بازي را ذخيره کنيد. به جلوتر رفته تا جايي كه يک موش قرار دارد. چوب پنبه را در سوراخ پاييني سمت راست قرار دهيد.
حالا به كنار پايه نزديك درخت رفته و چرخ دعا را روي آن آويزان كنيد و آن را بچرخانيد و به سمت موش برگرديد. چوب پنبه را
برداريد و در سوراخ روبروي موش قرار دهيد. موش از آن عبور ميكند. حالا دوباره چوب پنبه را برداريد و در سرواخ زير موش
قرار دهيد و از مشك پر آب روي سوراخ بالايي استفاده كنيد تا محوطه از آب پر شود و موش به بالا برود. حالا از سوراخ
بالايي سمت راست، استخوان ماهي را داخل انداخته تا موش از آن بالا برود و ميوهها را براي شما بريزد. ميوهها را
برداشته و به پيش زن جادوگر برگرديد و با او صحبت كنيد. صحنهاي خواهيد ديد و شما به دنياي خيالي هانس ميرويد.
دنياي خيالي: به داخل غار ماموت در جلو برويد و راه را مستقيم ادامه دهيد تا به انتهاي غار برسيد. و در ته غار عروسك ماموت
را از كف غار برداريد. بعد برگرديد و از پل و قايق گذشته تا به حياط سنگ فرش شده برسيد. به جلوتر برويد تا جواني
ببينيد. با او صحبت كنيد. نكته مهم در صحبت با او اين است كه پدر بايد الان در خانه باشد تا اينكه به كارخانه برود. از حياط
خارج شويد و به سمت غرب خيابان برويد. به سمت راست برويد و راه را تا انتهاي خيابان ادامه دهيد تا به ديوار خانه
برسيد. نرسيده به پل در سمت راست، خانه آقاي وارلبرگ ميباشد. وارد خانه شويد و به سمت راست اولين مسير برويد.
به جلو رفته و وارد خانه شويد. در داخل خانه به سمت چپ صحنه رفته و وارد اتاق شويد و با آقاي وارلبرگ صحبت كنيد.
بعد از اتمام صحبت به راهرو برگشته و به بالاي پلهها برويد. جايي كه هانس قرار دارد. درب الان قفل است و تنها راه شما
اين است كه برگرديد و به ساعت نگاهي بيندازيد. ساعت 2:45 دقيقه است. روي دو آدمك كليك كنيد. به پيش آنا برگرديد.
او به شما ميگويد كه پدر راس ساعت 7:15 دقيقه به سر كار ميرود. سپس به خانه برگرديد و به سمت ساعت برويد.
در ساعت سوييچ سمت راست ساعت را 30 دقيقه و سوييچ سمت چپ ساعت را 15 دقيقه جابجا ميكند. ساعت را روي
7:15 تنظيم كنيد و روي يكي از طنابهاي كنار پاندول كيلك كنيد و بعد روي پدال كليك كنيد(يا برعكس) بعد روي زنگ بين دو
آدمك كليك كنيد بعد خواهيد ديد كه آقاي وارلبرگ ميرود ولي كليد را با خود نميبرد. بعد از رفتن آقاي وارلبرگ كليد را
برداريد و به بالا برويد و درب را باز كنيد. به جلو رفته و هانس را خواهيد ديد. با او صحبت كنيد. او با شما صحبت نميكند.
عروسك ماموت را به او بدهيد و او با شما صحبت ميكند. هانس يك دفعه غيبش ميزند. روي ميز هانس كليك كنيد و
شما به دنياي واقعيت برميگرديد.
دهكده يوكولها: با زن جادوگر صحبت كنيد و به بيرون برويد. شما بايد به پيش اسكار برويد. سه بار به قسمت پايين و سپس به
راه وسطي برويد و در كنار محوطه يوكيها به قسمت بالا برويد(بالاي قسمت ريل) از نردبان استخواني شکل بالا برويد و راه
را به سمت جلو ادامه داده و آنجا از غار بيرون برويد. در دهانه غار در بيرون از دهكده دو مرد را ميبينيد كه از اسكار
ميترسند. شما بايد به اسكار ماسك را بدهيد تا آنها از او نترسند. به بيرون آمده و در قسمت جلوي قطار روي گيرهي متصل به
طناب كوچك كليك كنيد ولي سنگين است. نزد دو مرد بومي برويد و از آنها کمک بخواهيد. آنها به کمک شما
ميآيند. اينک بايد به جلوي قطار برويد و كابل را محكم كنيد. كافي است كه فقط روي گيره كليك كنيد تا گيره طناب را
محكم بكشد و طناب صاف شود. حالا به قسمت نردبان استخواني شكل برگرديد و قبل از نردبان از روي پلكان چوبي بالا
برويد. در وسط راه چوبي به سمت راست صحنه به بالا بياييد. به آن دو دسته نگاه كنيد. دسته سمت راست را نگاه كنيد و
آن را بكشيد. قطار به داخل دهكده ميآيد. به داخل قطار رفته و نزد هانس برويد. روي اسكار كليك كنيد. در مورد قلب با او
صحبت كنيد. او نزد هانس ميرود و روي تخت ميخوابد پيش هانس برويد و روي اسكار كليك كنيد. قلب او را ميبينيد.
مرحله اول ساعت ( 7و بعد 3 ) و سپس مرحله دوم به صورت زير عمل کنيد.
كليد را برداريد. هانس دورن بدن اسكار قرار ميگيرد و اسكار جاي خود را به هانس ميدهد. به داخل قطار برويد و به صفحه
كنترل نگاه كنيد. كليد را بين دو عقربهي بالاي چرخ قرار دهيد. بدين صورت عمل كنيد.
يخ روي کشتي توسط بخار قطار آب ميشود . به كنار پل منتهي به كشتي برويد و با رييس قبيله صحبت كنيد. به داخل كشتي
برويد و با هانس صحبت كنيد. او ميگويد كه يوكي را نيز بايد با خود ببريم. به كنار قفس يوكيها آمده و درب قفس
نگهداري يوكيها را باز كنيد و دوباره به كشتي برگرديد و سوار كشتي شويد. صحنهاي خواهيد ديد.
يخهاي شناور: متاسفانه لنگر كشتي گير ميكند و شما نميتوانيد به جلوتر برويد. به سمت راست صحنه و بعد به بالا و به
سمت اسكلت نهنگ برويد. آنجا را نگاه كنيد و قنديل را برداريد. برگرديد و طناب را دنبال كنيد و با قنديل روي لنگر كشتي
كليك كنيد تا طناب لنگر پاره شود. برگرديد و سوار كشتي شويد. ولي ميبينيد كه ايوان مزاحم سوار كشتي شده است
پس بايد راهي پيدا كنيد و شما هم به داخل كشتي برويد. به محل لنگر كشتي برويد در آنجا راهي خواهيد ديد. در صحنه
بعدي به سمت چپ برويد. يك لانه پنگوئن خواهيد ديد. عروسك روسي را در داخل لانه پنگوئنها قرار دهيد. خواهيد ديد كه
پنگوئنها به سمت شما ميآيند. به محل پنگوئنها برويد.( به سمت راست و سپس باز هم به سمت راست) يخ ميشكند
ولي اين تنها راه است با قنديل بر روي يخها كليك كنيد تا يخ كلا جدا شود. حالا وارد كشتي شدهايد. روي بشكه كليك
كنيد. آنرا جابجا كنيد. حالا به سمت درب پشت بشكه برويد( قسمت بالا سمت راست) به اتاق هانس ميرسيد. از پله
نزديك هانس بالا برويد و قلاب سفيد رنگ زير پنجره را برداريد و برگرديد و به اتاقي كه بشكه وجود داشت برويد. به بالاي
بشكه برويد و قلاب را به سر طناب بيندازيد( البته قلاب را روي ستون و سپس به طناب متصل كنيد) به پايين آمده و روي
دسته كنار بشكه كليك كنيد. ايوان به پايين ميافتد و صحنهاي از كشته شدن ايوان توسط پنگوئنها خواهيد ديد.
سايبريا: هانس از كشتي به بيرون ميرود. به قسمت بالا سمت راست رفته و از پلهها بالا برويد. در آنجا مردي را خواهيد ديد، با
او صحبت كنيد. ولي او مرده است. گردنبند را برداريد و در جهت خلاف همان مسيري كه آمديد برگرديد تا به اسكله برسيد.
در اسكله به سمت پايين آمده و روي جعبه كليك كنيد و بشقابهاي سنگي را برداريد بعد به طرف بالا برويد. به يك راه
خواهيد رسيد. در ابتداي راه در سمت راست گوشه پايين كليك كنيد و گل و بشقاب سنگي را برداريد به كشتي برگرديد و
گل را به يوكي بدهيد تا او از خواب بلند شود. به راهرويي كه گل را كنديد برگرديد. به جلوتر رفته، هانس را خواهيد ديد. زير
چرخ دستي روي دسته كليك كنيد. يوكي به داخل قفس ميپرد و درب باز ميشود . به داخل رفته و به دنبال هانس برويد.
به بالاي پلهها برويد. رو به پايين، دستگاه را خواهيد ديد. روي دستگاه كليك كنيد و زير آن را نگاهي بيندازيد و بايد قطعات را
از روي شكل در جاها قرار دهيد و در انتها دستگيره را فشار دهيد تا روي آن شن بريزد و كليد را برداريد. اگر كليد بيرون
نيايد. قطعات اشتباه است. البته يك قطعه سنگ در همين نزديكيها است. از پلهها بالا برويد و از هانس بگذريد و به سمت چپ برويد. در كنار دستگاه كنار چرخ را نگاه كنيد. يك صفحه وجود دارد. كليد را در سوراخ قرار دهيد تا صفحه باز شود. كليد را برداريد و در سوراخ هجدهم (پايين دومي از سمت چپ) بعد به سمت چپ آمده و روي لولهها كليك كنيد و سوراخها را به ترتيب شكل باز كنيد و بعد اهرم سمت راست را بكشيد و صحنه پاياني بازي را مشاهده كنيد. پايان
پیشهاد میکنم حتما دانلود کنید!
نکته : تمامی آهنگ ها به صورت لینک مستقیم آماده ی دانلود میباشد و هیچ محدودیتی برای دانلود وجود ندارد!

|
نام آهنگها |
دانلود با كيفيت عالی |
hamedhector |
| بغض | Download | |
| بشین کنارم | Download | |
| الو منم | Download | |
| آقا جون | Download | |
| دستمال جیبی | Download | |
| گربه نره | Download | |
| 1001 شب | Download | |
| باغ وحش | Download | |
| نرو | Download | |
| برو از پیش من | Download | |
| بشقاب (دیس هیچ کس) | Download | |
| فاگور ( تبلیغات شرکت فاگور ) | Download | |
| پانتومیم | Download | |
| دافینگ | Download | |
| رقص اندام 1 | Download | |
| رقص اندام 2 | Download | |
| بگو سلام | Download | |
| ایران | Download | |
| 3 نقطه | Download | |
| تشکر سرخ پوستی | Download | |
| کل بسه | Download | |
| Doggy _ Rename | Download | |
| فساد | Download | |
| تو رو چه به رپ | Download | |
| جنگ | Download |
باز شدن Cheats: در حين بازي دکمه ~ را فشار داده تا پنجره کنسول جهت وارد کردن نام باز شود. سپس کد
sv_cheats 1 را وارد کنيد و Enter را بزنيد. حالا کدrestart را وارد کنيد و روي کلمه submit دکمه enter را بزنيد تا
بازي را دوباره شروع کنيد. در شروع مجدد بازي دوباره دکمه ~ را زده و يکي از کدهاي زير را وارد کنيد.
نکته: در مابين رمزها خط فاصله را فراموش نکنيد.
کد حالت کد
Invincibility god
Get some weapons impulse 101
Flight mode fly
Free movement noclip
Enemies cannot see you notarget
Spawn indicated item give [name]
List maps maps *
Kill all bots bot_kill
Restart map with goals intact restart
Change map changelevel [map name]
Restart round
sv_restart 1 or sv_restartround 1
آيتم: يکي از گزينههاي زير را با کد give وارد کنيد. اول give و سپس کدهاي زير را وارد کنيد.
weapon_ak47
weapon_aug
weapon_awp
weapon_deagle
weapon_elite
weapon_famas
weapon_fiveseven
weapon_g3sg1
weapon_glock18
weapon_m3
weapon_m4a1
weapon_mac10
weapon_mp5navy
weapon_p228
weapon_p90
weapon_scout
weapon_sg550
weapon_sg552
weapon_tmp
weapon_ump45
weapon_usp
weapon_xm1014

زندگینامه
سال 1312 در قزوین به دنیا آمد. پدرش پیشهور بود و در بازار قزوین به کسب خرازی اشتغال داشت. پدرش را در 4 سالگی از دست داده بود. برادرش که 10 سال بزرگتر از او بود بیرون از خانه کار میکرد. و مادرش از صبح تا شب پنبه پاک میکرد و فندق و گردو و بادام میشکست. بیشتر اوقات دستهایش به خاطر فشار زیاد ترک بر میداشت. محمد علی وقتی از مدرسه به خانه بر میگشت در کارها به مادرش کمک میکرد. در 13 سالگی کلاس ششم ابدایی را تمام کرد و به خاطر اینکه قزوین از لحاظ اقتصادی وضعیت خوبی نداشت راهی تهران شد. برادرش از مدتی پیش به تهران آمده بود. ابتدا در بازار آهن فروشان مشغول به کار شد و به علت سنگینی کار چندی بعد به دستفروشی روی آورد. محمدعلی بعد از دستفروشی دوباره به بازار تهران برگشت و در چند حجره به شا گردی پرداخت در جاهایی که به باورها و اعتقادش اهانت میشد کار نمیکرد. در سال 1330 نیروی هوایی جوانانی را که مدرک ششم ابتدایی داشتند با درجهی گروهبانی استخدام میکرد. رجایی داوطلب خدمت در این نیرو شد. سه ماه از دورهی آموزشی گروهبانی را گذرانده بود که گروه فدائیان اسلام را شناخت و در جلسات این گروه شرکت کرد و همکاریش با اعضای این گروه مبارز آغاز شد. شعار فدائیان اسلام این بود که «همه کار و همه چیز برای خدا» و «اسلام برتر از همه چیز است و هیچ برتر از اسلام نیست». رجایی به فدائیان اسلام پیوست. در کلاسهای شبانهای که وابسته به «مرکز تعلیمات جامعهی اسلامی» بود شرکت میکرد. رجایی پس از طی دورهی آموزشی و دریافت درجهی گروهبانی در کنار کار به تحصیل ادامه داد و درسال 1332 دیپلم گرفت. رجایی چون در شهریور ماه دیپلم گرفته بود نمیتوانست در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کند راهی بیجار شد و در دبیرستانی مشغول تدریس زبان انگلیسی شد. با تمام شدن سال تحصیلی، به تهران بازگشت و در دانشسرای عالی تربیت بدنی معلم به تحصیل پرداخت. بعد به دانشسرای عالی رفت. پس از 2 سال لیسانس ریاضی گرفت و به استخدام آموزش و پرورش درآمد. ابتدا به ملایر رفت اما با رئیس آموزش و پرورش اختلاف پیدا کرد و بعد به خوانسار رفت و مشغول تدریس شد و یک سال را با موفقیت گذراند سال تحصیلی به پایان رسید و رجایی به تهران برگشت ودر دورهی فوقلیسانس در رشتهی آمار مشغول به تحصیل شد و اوقات بیکاری در مدرسهی کمال تدریس میکرد. در سال 1314 تصمیم گرفت با دختر یکی از بستگانش ازدواج کند. در آن موقع 28 ساله بود. این بود که پیشنهاد ازدواج با او را پذیرفت و بعد از 6 ماه زندگی مشترک خود را آغاز کردند. هفت ماه بعد از ازدواجشان به ماجرای دستگیری رجایی در اردیبهشت ماه 1342 اتفاق افتاد. سال 1356 از راه رسید و رجایی هم چنان در سلولهای نمناک و تاریک کمیتهی مشترک ضد خرابکاری صبح را به شب و شب را به صبح میدوخت. رجایی در زندان به تبیین مفاهیم والایی چون صبر، دعا، تقوا و توبه در قرآن پرداخت و آنها را در اختیار دیگران قرار داد. سرانجام در روز عید غدیر آبان ماه 1357 از زندان آزاد شد. در آن روزها موج مبارزهی مردم علیه رژیم شاه به طرز بیسابقهای گسترش یافته بود. همسر و فرزندانش با دیدن او اشک شادی ریختند. رجایی بلافاصله با تأسیس انجمن اسلامی معلمان مبارز، به مبارزه علیه رژیم پرداخت. وقتی شاه از ایران فرار کرد رجایی به عضویت «کمیته استقبال» درآمد، و در کنار دیگر مبارزان مهیای ورود امام شد. و در روز 22 بهمن پایههای پوسیدهی رژیم توسط امام خمینی(ره) فرو ریخت. پس از گذشت چند ماهی از انقلاب رجایی ابتدا به کفالت وزارت و سپس به سمت وزیر آموزش و پرورش منصوب شد. در 2 فروردین ماه 1359 با یک میلیون و دویست و نه هزار و دوازده رأی به عنوان نماینده مردم تهران به مجلس شورای اسلامی (به پیشنهاد آقای رفسنجانی) راه یافت. روز یکشنبه 19 مرداد در 32 جلسه مجلس شورای اسلامی، نامهی بنی صدر بر معرفی رجایی به عنوان نخست وزیر قرائت شد و فردای آن روز مجلس با 153 رأی موافق و 24 رأی مخالف و 19 رأی ممتنع به رجایی رأی اعتماد داد. بعد از آن محمد علی رجایی با رأی مردم به ریاست جمهوری برگزیده شد و روز 11 مرداد ماه 1360 حضرت امام خمینی رأی ملت را به ایشان تنفیذ کردند. رجایی تا آخرین روز عمر خود درخانهای قدیمی که به آن کلنگی میگویند زندگی کرد. 2 دست لباس بیشتر نداشت. ساعت 30/2 عصر روز 8 شهریور از اتاق کارش خارج شد. راننده فکر کرد که میخواهد به خارج از ساختمان ریاست جمهوری برود به دنبالش رفت. در ساعت 3 عصر صدای انفجار مهیبی از ساختمان نخستوزیری برخاست. همه نگران رجایی و باهنر بودند. همسر شهید رجایی به بیمارستان آمد و در سردخانه پیکر سوختهی شهید رجایی را شناسایی کرد. با شنیدن خبر شهادت رجایی و باهنر مردم به خیابانها ریختند و ایران در سوگ رئیس جمهور و نخست وزیر خود فرو رفت و مردم با سر دادن شعار «رجایی، رجایی، راهت ادامه دارد!» پیکر او و شهید باهنر را تا بهشت زهرا مشایعت کردند.
سال شمار زندگی
1312 تولد در قزوین1319 ورود به دبستان
1327 اخذ مدرک ششم ابتدایی، کار در بازار قزوین
1328 عزیمت به تهران، شاگردی در بازار، دستفروشی در سبزه میدان
1330 استخدام در نیروی هوایی
1334 اخذ مدرک دیپلم، استعفا از نیروی هوایی، تدریس در شهرستان بیجار
1335 ورود به دانشسرای عالی تربیت معلم
1338 اخذ لیسانس ریاضی از دانشسرای عالی، تدریس در شهرستان خوانسار
1339 بازگشت به تهران، تدریس در مدرسهی کمال
1341 ازدواج با خانم عاتقه صدیقی (رجایی)
1342 دستگیری توسط ساواک، آزادی پس از 50 روز، تدریس در مدارس مختلف تهران
1346 همکاری با جمعیت هیئتهای مؤتلفه
1350 مسافرت به فرانسه، ترکیه و سوریه
1353 دستگیری توسط ساواک
1357 آزادی از زندان پس از چهار سال اسارت، پیوستن به صفوف مبارزان
1358 تصدی کفالت آموزش و پرورش و سپس وزارت آموزش و پرورش
1359 انتخاب به عنوان نماینده مجلس شورای اسلامی از سوی مردم تهران
1360 انتخاب شدن از سوی مردم ایران به عنوان ریاست جمهوری اسلامی ایران
8/6/1360 شهادت بر اثر انفجار بمبی که توسط منافقین در ساختمان نخستوزیری کارگذاشته شده بود (به همراه حجت الاسلام و المسلمین محمد جواد باهنر، نخست وزیر)
یک پک ۵ تایی تم برای گوشی های سونی اریکسون ...
از من میشنوید حتمآ دانلودشون کنید ... !
در ضمن : روی گوشی های w810 , k750 , w550 , k600 , w700 , w800 به خوبی اجرا میشه .

بـيو گـرافـي استاد شهـريار
به همراه اشعار استاد با صدای خودش
به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديک است و حقـيـقـتاً حيف است که آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.
گو اينکه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يک از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود کرد.
شهـريار يک عشق اولي آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه مي شود. غالـب غـزلهـاي سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي کرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت کرده است.
بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت که در اين مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزکوهـي، تـفـضـلي، سايه و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزلهـاي ماه سفر کرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده پـرتـو پـايـنده بـيان شده است و غـزلهـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناکامي، شاهـد پـنداري، شکـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نوميـدي و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان مخـتـلف آن عـشق حکـايت مي کـند و غـزلهـا يا اشعـار ديگـري شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـيره که مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.
عـشقهـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزلهـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شکـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي و غـزلهـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده کرد. براي آن که سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا کـنيد، کافي است که فـيلمهاي عـشقي او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد هـرچـه ملاحـضه کرديد هـمان است که شهـريار مي خواسته است. زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است.
محـروميت و ناکامي هاي شهـريار در غـزلهـاي گوهـر فروش، ناکامي ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـريار بـيان شده است و محـتاج به بـيان من نـيست.
خيلي از خاطرات تـلخ و شيروين شهـريار از کودکي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانهً شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده مي شود.
شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رویأ هـدايت مي شده است. دو خواب او که در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.
اولي خوابي است که در سيزده سالگي موقعـي که با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حرکت کرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است که شهـريار در خواب مي بـيـند که بر روي قـلل کوهـها طبل بزرگي را مي کوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست که خودش نـيز وحشت مي کـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي که پـيدا کرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير کرد.
خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است که عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـريار مـشاهـده مي کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـريه يي واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند که به زير آب مي رود، و شهـريار هـم بدنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو مي کـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد که چـون روي آب مي آيد ملاحضه مي کـند که آن سنگ، گوهـر درخشاني است که دنـيا را چـون آفتاب روشن مي کند و مي شنود که از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد که معـشوقـه در مـدت نـزديکي از کف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي براي شهـريار دست مي دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.
شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي کـند و در مـواقـع حسـاس شعـري بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک مي شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـي کـند.
شهـريار در موقعـي که شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود که از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود. شرح زير نمونهً يکي از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است:
هـنـگـامي که شهـريار با هـيچ کـس معـاشرت نمي کرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم، ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـکاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است که داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق کشيده، با اضهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان که در توي اطاق خشک و بي آب و غـرق و خفـه نمي شود. شهـريار کاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه به دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است که جـزو افسانهً شب به نام سـنفوني دريا ملاحضه مي کـنـيد.
شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد که مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي کـند حتي يک بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده که در يک شب که موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـکار تخـت جـمشيد، کـه يکي از بزرگـترين آثار شهـريار است و با اينکه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـريار داراي تـوکـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع که بعـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصيلي او بعـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد که شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت که امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي کرد. در آن راه که مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يک يا دو ارباب رجوع مي رسيد. با آنکه سالهـا است از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع براي کارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي کردند که گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي کرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي کرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود.
خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزلهـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، درکـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد ،راز و نـياز و شب و عـلي مـندرج است.
عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان کرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي که شهـريار به آب و خاک ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد پـي بـرده مي شود.
تـلخ ترين خاطره اي که از شهـريار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـرديم. حـالـتي که از آن مـرگ به شهـريار دست داده در منظومه اي واي مادرم نشان داده مي شود. تا آنجا که مي گويد:
مي آمديم و کـله من گيج و منگ بود
انگـار جـيوه در دل من آب مي کـنند
پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم
خاموش و خوفـناک هـمه مي گـريختـند
مي گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من
دنيا به پـيش چـشم گـنهـکار من سياه
يک ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان
مي آمد و به گـوش من آهـسته مي خليـد:
تـنـهـا شـدي پـسـر!
شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است که با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـريار در مقابل بچـه کوچک مخـصوصاً که زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد که براي شهـريا 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است، موقعي که شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند کـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.
شهـريار نامش سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اويل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي کرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست که دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را ( شهـريار ) تعـيـيـن کرد:
که چرخ سکه دولت به نام شهـرياران زد
روم به شهـر خود و شهـريار خود باشم
و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل کرد و به هـمان نام هـم معـروف شد - تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است که از سادات خشگـناب (قـريه نزديک قره چـمن) و از وکـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم مـدفون شد.
شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل کرده است و در چـند مريض خانه هـم مدارج اکسترني و انترني را گـذرانده است ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيش آمدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدتهـايي که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تکـميل اين يک سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتي بـشود؛ چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزي تهـران داخل شد و تا کـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي کند.
شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است، تمام کشورهاي فارسي زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه يک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا کوره ده هاي آذربايجان، بلکه به ترکـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نيست ترک زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
شهـريار در تـبـريز با يکي از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است.
شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري که نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد که نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشکـلي قـرار مي دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نکـاتي از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:
شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکـتر ثـقـفي تـشکـيل مي شد شرکت مي کـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است؛ شهـريار در آن مجالس کـشفـيات زيادي کرده است و آن کـشـفـيات او را به سير و سلوکاتي مي کـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـکار را داشتـه است و در سال 1314 که به تهـران مراجـعـت مي کـند، تا سال 1319 اين افـکار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيت مـي کـند؛ تا اينکه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوک اين مرحـله را به سرعـت طي مي کـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود که بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود که خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تکـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـکـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي کـند تا اينکه مـتوجه مي شود که پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع کـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار که مـنظورش معـرفـت الهـي است و کـشف حقايق است عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اينجاست که شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه و به کشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري که خودش مي گـويد پـيش آمدي الهـي او را با روح يکي از اولياء مرتـبط مي کـند و آن مقام مقـدس کليهً مشکلاتي را که شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي کند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او کشف مي شود.
باري شهـريار پس از درک اين فـيض عـظيم بکـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـکار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش حـتي من مـشکـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد که درک آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود - اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درک و عـجـيب شده بود.
شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت که به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـکس کرده است ولي بعـدهـا از اين فکر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود کجا برود؛ تا اينکه يک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرفهـايي بود که از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين که يک روز بي خـبر از هـمه کـس، حـتي از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم.
بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظير به خاک سپـرده شد. چه نيک فرمود:
براي ما شعـرا نـيـست مـردني در کـار کـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار
اشعار استاد شهريار با صداي خودش
دیوان استاد شهریار مجموعه ۱۸۶ قطعه از زیبا ترین شعر های این شاعر بزرگ که هر سری ۱۰ عدد از شعر ها رو برا تون میزارم این فایل ها به صورت صوتی هست.

با لینک مستقیم
با لینک مستقیم
...
با حجم بسیار کم امیدوارم اهل شعر کف کنند
کپی برداری با ذکر منبع مجاز است دوستان عزیز
همچنین کلیه ی عکس های اور در یک فایل زیپ برای شما اپلود کردم لذت ببرید

دانلود:
یا
http://rapidshare.com/files/39133196/Talking.rar
طریقه ی استفاده:
قبل از هرکار از سیوهاتون که تو آدرس C:\Documents and Settings\All Users\Application Data هست یه کپی بگیرید چون بعضی از دوستان بعد از استفاده از این کار سیوهای قبلیشون تو بازی شناخته نمیشد . البته من خودم اینو امتحان کردم و مشکلی پیش نیومد.
برای اینکه کدها را فعال کنید دو فایل ini موجود در فایل دانلود شده رو در آدرس Splinter Cell Double Agent\SCDA-Offline\System کپی کنید. قبلش از فایلهای اصلی یه کپی بگیرید هم بد نیست!
سپس وقتی تو بازی هستید F2 رو برای نامرئی شدن ، F3 رو برای GodMode یا همون ضد ضربه و F4 رو هم واسه نامحدود شدن تیرها بزنید.

نویسنده: دکتر علی شریعتی
|
257 کیلوبایت |
تعداد صفحات: 34 |
نوع فایل: PDF |



